مجید حیدری

پنگوئن

 
داخل دهان یک پنگوئن را در تلویزیون دیده‌ام. دندان‌های ریز و مرتبی دارد. دهان کوچکش به زحمت باز می‌شود. اگر با دست خوب دهانش را باز کنیم در سقف و کف منقارش چند ردیف دندان‌های ریز می‌بینیم. فکر نمی‌کنم هیچ ماهی که گیر بیافتد هر چقدر هم که لیز باشد بتواند از گیر این دندان‌ها فرار کنید. پنگوئن بین گونه ماهی و پرنده و خزنده گیر کرده است. راه رفتنش خنده دار شده است و گویی هیچ وقت کتاب مهم “خاستگاه گونه‌ها” ی داروین را مطالعه نکرده است. اگر این کتاب را خوانده بود حالا به این شکل مسخره راه نمی‌رفت و بین دریا و خشکی یکی را انتخاب کرده بود.
کتاب خاستگاه گونه‌های داروین را دیگر کسی نمی‌خواند مگر کسانی که قصد دارند درباره تاریخ علم تحقیق کنند. حتی گمان نمی‌کنم دانشجویان زیست شناسی هم این کتاب را مطالعه کنند. شاید نظریه این کتاب درست باشد اما دیگر زمانش گذشته است. شواهدی که داروین جمع کرده بود حالا قدیمی شده‌اند و اسناد و مدارک تازه و محکمی وجود دارد.
در پارک ملت مشهد بعضی آدم‌ها را دیده‌ام که مثل پنگوئن‌ها راه می‌روند. خوب که دقت کنی شباهت دوری بین آنها و پنگوئن‌ها خواهی یافت. وقتی راه می‌روند در هر قدم به چپ و به بعد به راست متمایل می‌شوند. چربی زیادی دور بدنشان را پوشانده است به شکلی که قسمت بالا و پایین کمرشان به یک اندازه است. این همه چربی برای زندگی در قطب شمال ایده‌آل است اما تابستان‌های مشهد می‌تواند خیلی گرم شود این چربی‌ها آدم را اذیت می‌کند.
چربی‌ زیادی وقتی می‌خواهی خیلی سریع از پله‌های اتوبوس بالا بروی هم آدم را اذیت می کند. آدم به نفس نفس زدن می‌افتد و به زحمت خودش را از میله‌های گرد و توخالی آویزان می‌کند. دستها چربی‌های بدن را در حالت تعادل نگه می‌دارند تا بدن سقوط نکند.
در مشهد کسی از آشناها سراغ ندارم که کتاب خاستگاه گونه‌ها را مطالعه کرده باشد. اما خیلی‌ها را دیده‌ام که روزنامه خراسان می‌خوانند. روزنامه خراسان قطع بزرگی دارد و جنس کاغذش کمی کهنه دیده می‌شود. وقتی بازش می‌کنی صدای خاصی می‌دهد که البته ممکن است از هر روزنامه دیگری هم بیرون بیاید. هر روز این روزنامه در شهر سفر می‌کند و به همه جای شهر می‌رود بدون اینکه هیچ فرق عمده‌ای با روزنامه‌های دیگر داشته باشد. رونامه خراسات چاق نیست و اصلا شبیه ایده چاقی نیست. اما شاید خوب که دقت کنی شباهت دوری با دهان پنگوئن داشته باشد، مثل دهان و معده پنگوئن. روزنامه هر روز چاپ می‌شود و در شهر پخش می‌شود و قسمتی از آن دوباره باز یافت می‌شود و دوباره خوانده می‌شود و باز دوباره قسمتی از آن بازیافت می‌شود. بعد از باز یافت رنگش کمی تیره‌تر می‌شود و وقتی صفحاتش را از هم باز می‌کنی بیشتر صدا می‌کند.
روزنامه خواندن صدا دارد اما کتاب خواندن زیاد صدایی ایجاد نمی کند. کتاب را هم البته نیاز است گاهی ورق بزنی و صدای مختصری از آن بر می‌آید. اما صدایی که از خواندن کل رمان ابله داستایوسکی بلند می‌شود به اندازه روزنامه خراسان روز شنبه نیست. کتاب می‌تواند چاق باشد و سنگین شود اما روزنامه همیشه طوری زیر بغل جا می‌گیرد که انگار هیچ چیزی را حمل نمی‌کنی.
 
 
 
 
 

1 دیدگاه

پاسخی بنویسید