مجید حیدری

زندگی را کردن، شنیدن، گفتن …

عده‌ای زندگی می‌کنند و عده‌ای درباره زندگی می‌شنوند، عده‌ای راوی زندگی هستند و عده‌ای منتقد.
یکی یک دیس پلو را جلو خود گذاشته است و خورشت قرمه سبزی روی برنج ریخته و مشغول خوردن است، دیگری این صحنه را روایت می‌کند و ممکن است یکی هم پیدا شود که داستان راوی را مورد بررسی قرار دهد و از زوایای مختلف به آن بپردازد.
وقتی تمام عمر را با این دلهره سپری کنی که کی پولت تمام می‌شود و شرمنده خانواده‌ات می‌شوی، مشغول زندکی کردن در فقر هستی. وقتی از خانواده‌ای فقیر می‌نویسی که پدر شرمنده زن و بچه‌اش شده است، کاملا معلوم نیست مشغول چه کاری هستی. واقعا معلوم نیست مشغول چه کاری هستی! کسی که در فقر زندگی می‌کند، نیاز نیست چیزی درباره خودش و زندگیش بداند، تنها لازم است زندگی کند. کسی که درباره زندگی در فقر می‌نویسد ده‌ها فکر کرده و ناکرده دارد، ده‌ها دلیل گفته و ناگفته دارد.
بله عده‌ای زندگی می‌کنند و عده‌ای درباره زندگی می گویند، سپس عده‌ای درباره زندگی می‌شنوند و عده‌ای شنیده‌ها را نقد می‌کنند.
کسی پایش شکسته است و دیگری در زندان است. کسی در کنکور قبول شده است و دیگری عاشق شده است. این جملات خبری نیستند. این جملات داستانی نیستند. این جملات ادبیات نیست. این جملات چیزی جدا از آنچه بوده است هست. حالا کسی آنها را می‌نویسد و حالا کسی آنها را می‌خواند و بعدها کسی آنها را نقد می‌کند.
هر وقت که می‌نویسم دور می‌شوم. از همه چیز دور می‌شوم. از همه اتفاق ها دور می‌شوم. از اصل زندگی دور می‌شوم. تبدیل می شوم به چیزهای مختلف، به آدم‌های گوناگون. یک بار یک نویسنده متعهد به انسانیت می شوم که حس مسئولیتی بر دوش دارد و باید از آدمها و دردهای ایشان بنویسد. یک بار هنرمندی می‌شوم که دردهای قشر متوسط را نماینده می‌شود. یک بار می‌نویسم تا خودم را خالی کنم، خلاءی از گذشته را در حال بیابم و عقده‌ای را از خودم دور کنم. یک بار می‌نویسم تا اعمال قدرت کنم بر کلمات، بر زبان و کتابی را چاپ کنم و ژست نویسندگی بگیرم.
استادی می‌خواست برای دانشجویی توصیه نامه بنویسد. خودش ننوشت و از دانشجو خواست به جای استاد توصیه نامه را بنویسد تا استاد سرآخر نامه را امضاء کند. به دانشجو گفت ((از طرف من برای خودت سنگ تمام بگذار و تا می‌توانی از خودت تعریف کن. کم نگذاری ها!)).
در داستان گفتن می‌توان سنگ تمام گذاشت و از خوبی‌ها یا بدی‌های زندگی، از زشتی‌ها و زیبایی‌ها، میزان عشق و نفرت، ترس و علاقه، ایمان و شک، بخشش و انتقام گفت و آنها را به حد بالایی پروراند و حتی از آنها اسطوره‌هایی ساخت که شبیه آنها در هیچ جایی و عصری نبوده است. داستان هیچ وقت از زندگی خجالت نکشیده است. راوی هم همیشه سنگ تمام گذاشته است. منتقد همیشه راه رفته را تا نیمه باز گشته است. در این میان شنونده اما خیلی وقت‌ها بدون اینکه بداند سیراب شده است و راضی.
مجید حیدری

پاسخی بنویسید